یک سال گذشت
یک سال گذشت درست همچین شبی بود که تو همین اتاق با استرس خوابیدم، به امید اینکه عزیز دلم فرداش بغلم باشه، اینترنت خونه ی مامان جون اینا قطع شده بود، زحمت پست آخر بارداریمو دخترعمه ی عزیزم مریم کشید، با این مضمون که من فردا برای زایمان میرم دعام کنید، می دونستم تا مدتی نمی تونم به نت سر بزنم و دلم برای وبلاگت تنگ میشه... شب خاصی بود، باورنکردنی، اینکه چی میشه، به تمام دوستان و آشنایان پیامک دادم که دعامون کنن، با دلداریهای بابایی خوابیدم... هیچ وقت یادم نمیره، بریچ بودی و نچرخیدی، سرت تا شب آخر نه بهتره بگم تا لحظه های آخر روی معدم بود، درست زیر پرده ی دیافراگم... شب آخر حسابی فشار میدادی، خودت هم خسته شده بودی از اون همه جا تنگی...
نویسنده :
ندا
1:59







