ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یک سال گذشت

یک سال گذشت درست همچین شبی بود که تو همین اتاق با استرس خوابیدم، به امید اینکه عزیز دلم فرداش بغلم باشه، اینترنت خونه ی مامان جون اینا قطع شده بود، زحمت پست آخر بارداریمو دخترعمه ی عزیزم مریم کشید، با این مضمون که من فردا برای زایمان میرم دعام کنید، می دونستم تا مدتی نمی تونم به نت سر بزنم و دلم برای وبلاگت تنگ میشه... شب خاصی بود، باورنکردنی، اینکه چی میشه، به تمام دوستان و آشنایان پیامک دادم که دعامون کنن، با دلداریهای بابایی خوابیدم... هیچ وقت یادم نمیره، بریچ بودی و نچرخیدی، سرت تا شب آخر نه بهتره بگم تا لحظه های آخر روی معدم بود، درست زیر پرده ی دیافراگم... شب آخر حسابی فشار میدادی، خودت هم خسته شده بودی از اون همه جا تنگی...
15 مرداد 1391

اولین اردوی عکاسی

جمعه به همراه بابامحسن و دایی هادی و دایی علی، سه هنرجو یعنی مامانی و خاله ها، رفتیم به اولین اردوی عکاسی... و این هم سه نمونه از اولین تجربه ...
12 مرداد 1391

آپارتمان پسران

بعد از تولد ابوالفضل، امیرعلی به آپارتمان ما اضافه شد، و دو هفته ای میشه که این گل پسر آقا محمدطاها هم اومد قاطیه پسرها ... ...
8 مرداد 1391

پنجمین مروارید

تقریبا از اول ماه رمضان خوب غذا نمیخوردی، روز سه شنبه سوم مرداد دیگه به اوج کج خلقیهات رسیدی، هیچی نمیخوردی و این منو خیلی عصبی کرده بود، غافل از اینکه این ناراحتیها نوید دهنده ی یه مروارید کوچولوی دیگه ست که میخواد مهمون صدف دهن خوشگلت بشه... عزیز دلم، الان 5 دندونه شدی، مبارکه گلم، ترتیب دندون در آوردنات خیلی بامزست: دندون اول و دوم: هم زمان،  بالا جلو سمت چپ و بغلی همون دندون سمت چپ،25 خردادماه دندون سوم:  پایین جلو سمت چپ،اوایل تیرماه دندون چهارم:  بالا جلو سمت راست،16تیرماه و دندون پنجم: پایین جلو سمت راست،3 مردادماه دیگه حسابی کباب خور شدی مامان... ...
6 مرداد 1391

آقای هندونه

هدیه ی خاله مریم... مرسی خاله ابوالفضل و نائیریکا جون در حال بازی چه کیفی می کنی وقتی لباسشویی روشنه و ابوالفضل در حال بازی ...
5 مرداد 1391

کلمات

بلدی بگی: دد، ماما، بابا،آب(با لهجه)، کیز(یعنی جیز)،هاها(یعنی قارقار)، هوم(وقتی غذا بهت می چسبه)، اه( وقتی به چیز بدی دست میزنی)، آه، نه، تی ت( وقتی تو هیجانی)... ...
5 مرداد 1391